دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سر خاکم...
با تمام وجودم برای تو می نویسم ای عشق جاودانه ی من
با وجود تو بود که عشق را احساس کردم
هیچ کس جایت را در خانه دلم نخواهد گرفت
ای سلطان قلبم
تا زمانی که نفس در سینه ام جاریست
تو را می ستایم
گر چه بعد از مرگ ،روحم دیوانه وار تو را تمنا خواهد کرد

دیــدگــانم بــار دیــگر بســـته است
قلب سردم باز امشب خسته است
ای شقایق باز یادت میکنم
با نگاهایم صدایت میکنم
اشک های بیشمارم میروند
گریــه هایم بــوی بــاران میــدهند
باز امشب مثل سرما مانده ام
در میان غربتی جا مانده ام
گریــه ها آیــا امانم میدهند
مهربانی ها پناهم میدهند
آرزوهــایم همه بر بــاد رفــت
روی قلبم حسرت سردی نشست
بـوی پاییز و خــزان سرشار شد
کوچه های قلبم امشب تار شد
ناله هایم را برایت گفته ام
در میان دردهایم خفته ام
از این شب های تارم را بگو
رمز سنگینی بارم را بگو
دیدم شب را که بی رحمانه ماند
بر دلـــم لالایی مستــانه خواند
صبر،مثل قاصدک پرواز کرد
پشت چشمانم دوباره سوز درد
امتــداد آســمان ،آبی نماند
عشق،قلبم را چه بی رحمانه راند
من جنون سایه ها را دیده ام
گریه هایم را به دریا میدهم
باز دیوانه تر از دیوانه ام
در سکوت لحظه ها ویرانه ام
با نوای زخم عادت میکنم
باز امشب هم صدایت میکنم
یا بیا ،یا یادت از یادم ببر
یا دعا کن دل نباشد در به در...

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

به تو فکر می کنم و در یاد تو غرق شده ام
می تپد برای تو قلبم
عاشقانه زمزمه می کند قلبم
گر کور شوم نور عشقت در قلبم تلالو می کند
گر لال شوم تنها نام تو در یادم می ماند
گر کر شوم صدای آشنایت را ذره ذره وجودم می شناسد
گر پیر شوم از زندگی سیر شوم
لحظه ای از عشق تو غافل نشوم
گر فنا شوم با نگاهت دوباره زنده شوم

کسی را دوست میداشتم که مدت ها به صدایم پاسخ نمیداد
اما من باور نمی کردم
در ته مانده های ذهنم کسی را پنهان می کردم
که هیچ گاه دوستم نمی داشت
هیچ وقت لبخندی واقعی ٬حتی قطره ای اشک
یا شاید لحظه ای انتظار برایم نداشت
برای چه هنوز فراموشش نکردم نمی دانم !!!!
ولی هنوز هم در تک تک قطره های باران
خاطرات روزهای بودنش را می بینم ....
تولدت مبارک

تنهاترین شمعم،آشفته و شیدا
تنهاترین شعرم،ننوشته و زیبـــا
تنهاترین حرفم بر روی لبهایــت
تنهاترین رازم،ناگفته و ناخوانــــا
تنهاترین نورم در صبح چشمانت
تنهاترین فریاد،کم حرف و پرمعنا
تنهاترین امید بر یک دل خستـه
تنهاترین آواز،تنهاترین نجـــــــــوا
تنهاترین شعر در دفتـــر ایــــام
تنهاترین شاعر،تنهاترین تنــــــها

در انتظارت رو ی نیمکت های ایستگاه آشنایمان نشسته ام
تا شاید تو بیایی و با عطر نفس هایت هوای غم آلود دلم را آفتابی کنی
من آواره ی نگاهی از سوی تو
تو بی خیال از نجواهای عاشقانه ی من
مست و بی پروا انتظارم را سیاه کردی
و من ویرانه وار به خیابان می نگریستم
تا شاید نقش گامهایت دلم را خوش کند به آمدنت و تو نیامدی
من در برابر تو همه چیز را به فراموشی سپردم
غرورم،آبرویم
زندگیم از آن تو باد...

مي خواستم با نفس هاي تو براي شعرهايم ترانه بسازم
مي خواستم با نگاه تو به تماشاي دنيا بنشينم
مي خواستم دست هاي تو به من صداقت هديه كند
خيالي بود....خوابي بود...كه عصر يك روز باراني سراغ من آمده بود
از تو ياد گرفتم كه با (ن...ف...ر...ت)
نفرت را تجربه كنم
نفرت در آيينه چشمانت ديدم!!!
نفرت را در بغض صدايت شنيدم
تو زلالي چشمهايم را با ابرهاي نفرت پوشاندي
تو آرامش دروازه هاي قلبم را با نفرت به ويرانه كشاندي
من و تو با نفرت يك ورق از دفتر زندگيمان را سياه كرديم

من از این شهر گذر خواهم کرد
من از این شهر دروغ
من از این نفرت و اندوه و غریب
من از این فصل که در حزن و تب است
من از این ماتم و افسوس گذر خواهم کرد
به تو خواهم پیوست
به تو ای اوج غرور!
به تو ای ساحل فرداهایم!
به تو آبی شب!
به تو خواهم پیوست.
"مـــــــرگ"

از دست عزیزان چه بگویم گلـــــه ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخـــــم زدن در همه عمــــرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابـــــــــان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حســـــرت دیدار تو آواره تریـــــــــنم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

نمی دانم چه می خواهم خدایـــــا
به دنبــال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی مــــن
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمــــــع آشنــــــایان مـــی گریزم
به کنجی می خزم آرام و خـــاموش
نگــــاه غوطـــــــــه ور در تاریــــــکی
به بیـــــمار دل خود می دهم گوش
دل من ای دیــــــــــوانه ی مـــــــــن
که می سوزی از این بیـــگانگی ها
مکن دیــــگر ز دست غیـــر فریـــــاد
خدا را بـس کن این دیـــــــوانگی ها

امشب دلم گرفته
می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم
از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت به آسمان دلم آوردی
می خواهم گریه کنم اما نمی توانم...
می خواهم تو را به یاد بیاورم...
و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم
اما افسوس...گذشت دقایق چهره ات از یاد من برده اند!...
می خواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی را
به یاد بیاورم...اما افسوس...
آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد!...
می خواهم اولین دقایق با تو بودن را
به یاد بیاورم...اما افسوس...
می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم
اما نه!دلم نمی آید...
